خوشا شیراز و صف بی مثالش / خداوندا نگه دار از زوالش

‎یکشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸۸

به شیراز رفتم، شهر گل و بلبل و سیه چشمان زیبا رو. شهری که سرو نازهای باغ ارمش با طنازی فراوان به عشوه گری مشغولند و بوی رازقی و بهار نارنج، نخورده مست می کند...
شهری که به حافظ غیب گویش می نازد و حافظ ، خود به ترکان شهرش می بالد.
خدایا، اینجا همان بهشت رضوان توست که اینگونه دل از دل می برد؟ تا آنجا که عشق را در دل می نشاند و بدون حضور یار از خود بی خودت می کند...

**********

از متون ادبی که بگذریم باید بگم نمی دانم سعادت از ما بود یا از شهر شیراز و یا کم سعادتی از تهرانچشمک فرصتی پیش اومد که چند روز آخر هفته را در شهر لولی وشان شنگول و سر مست شیراز سپری کنم...
بسیار خوش گذشت و جای همگان سبز بود!!!

طبق دعوت آقا محمد و قولی که داده بودم بازی اعتراف به عادات نامتعارف رو شروع می کنم:

1. علاقه شدید به dancing... یادمه شب یلدا از ساعت 21 تا 2 نیمه شب تو خوابگاه رقصیدیم بدون وقفهنیشخند
2.علاقه بی نهایت به خرید: هفته ی پیش که برای خرید یه مانتو رفتم بیرون در حالی برگشتم که 3تا مانتو و 2تا شلوار و یک جفت کفش خیلی جینگول خریده بودم!!! البته ناگفته نماند که دلم بدجوری پیش یه کیف خیلی شیک و اسپرت (MNG) موند...
3. بهم می گن روزی 1000 بار تو آینه نگاه می کنم!!! تعجب
4. عادت دارم هر موقع برای داداشم پیامک میاد بهش خبر بدم حتی اگه خودش هم متوجه بشه!!! خیلی خوبه خوشمزه
5.وای داشت یادم می رفت! یه بازی هست که اصلا نمی تونم ازش دل بکنم: solitaire

 

پ.ن١: همه ی دوستان عزیزم رو به شرکت در این بازی دعوت می کنم مخصوصا سپیده جان، مریم جان ،آقا آرمان و کودک فهیم عزیز که این روزها حسابی گل کاشتهتشویق
پ.ن٢: سوغاتی شما هم این قالب قشنگ و لطیف که ساخته ی دست برادر جانم می باشد، داداشی مرسی... ببینید باشد که بنوازد چشمان زیبایتان را

نویسنده:زی زی      نظرات ()

آرزوی بزرگ

‎یکشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۸

امروز با مظلومیتی هر چه تمامتر پیش خواهر عزیزم رفتم تا رازی عمیق رو باهاش در میون بذارم...
با اندوهی فراوان در چهره گفتم:
-خواهر جون؟
-جونم؟
-من یه آرزوی بزرگ دارم که از غم نرسیدن بهش دارم افسرده میشم!!!
خواهرم که خیلی ناراحت شده بود گفت:
آره، ما هم فهمیدیم ناراحتی، آخه یه مدته مثل سابق همش در حال قر دادن و رقصیدن نیستی!!! چی شده زیزیگولو؟
منم با یه قیافه ی غمگین که هر کس می دید جیگرش می سوخت گفتم:
من دوست دارم خرس بشم یه کم!!! از اون خرسای قطبی...
خواهرم که دیگه داشت شاخ در میاورد و این شکلی تعجبشده بود، پرسید:
خرس؟ چرا؟!!! تو که همیشه از چاق شدن متنقر بودی!!! حالا یهو می خوای خرس بشی؟
منم از خدا خواسته خوابیدم رو زمین و گفتم:
دیدی خرسای قطبی رو که روی شکم می خوابنو زیر چونه و دستاشونو ول می دن رو زمین و با پا خودشونو هل می دن جلو؟ من می خوام همین کارو کنم ولی نمی شه!!!
یهو دیدم خواهرم بالای سرم ایستاده و نمی تونه جلو خندشو بگیره به این حالتقهقهه
حالا قراره منو ببرن قطب تا روی یخها بخوابمو خودمو هل بدم جلونیشخند

 

تشکر نوشت: از خواهر خوبم که حاضر شده در طول امتحانای سخت مهندسی اونم مقطع کارشناسی ارشد وقتشو برای پختن غذاهای خوشمزه و رسیدگی به این جوجه خواهر کوچولوش صرف کنه کمال تشکر رو دارم...

التماس دعا نوشت: بقیه خانواده هنوز در سفرنو ما شدیدن داره حسودیمون میشه! البته قراره بعد از اینکه امتحانای قوزبالاقوز شده ی ما تمام شد چندین روز ما را به اونوره مرزهای پر گهر بفرستن تا گهرهای آنطرف را نیز بررسی کنیم، لطفا برای نجات پیروزمندانه ی ما از امتحانا دعا کنید..

 خنده نوشت: اونروز با مترو رفتم دانشگاه، وای چشمتون روز بد نبینه! 2نفر عطسه کردن! یهو ترسیدم گفتم الآنه که دیگه آنفولانزای خوکی گرفتم!!! خلاصه تا عصر که اومدم برسم خونه کلی ترسیده بودم ولی اثری از علایمش نبود. خونه که رسیدم رفتم جلو آینه و بینیمو از زوایایه مختلف بررسی کردم. همینطور داشتم بهش ور می رفتم  خواهرم پرسید: دیگه چی شده؟ بازم می خوای بینیتو عمل کنی؟ گفتم ببین بینیم مثل دماغ خوک نشده؟ گفت: نه! خودت به دکتر گفتی طبیعی عملش کنه!! یهو یه نفس راحتی کشیدمو گفتم: آخیش!! ترسیدم فکر کردم آنفولانزای خوکی گرفتم...چشمک
البته اینو هم بهتون بگم که دانشمندان گوش زد کردن که هر چی بینی سر بالاتر باشه احتمال مبتلا شدن به آنفولانزای خوکی هم بیشتره!!!!

جدی نوشت: این روزا خیلی دلم گرفته، همش تو خودمم... ولی بازم مثل همیشه می ریزم تو خودمو نقش بازی می کنم

!

برای نقش و نگار جون نوشت: نقش و نگار جان نمیتونم برات نظر بذارم!!! یه کاری بکن...ناراحت

نویسنده:زی زی      نظرات ()

از هر انگشتش هزار هنر می باره!!!

‎جمعه ٩ امرداد ،۱۳۸۸

چه حسی بهتون دست می ده وقتی که با خانواده رفتین مسافرت و داره حسسسسسسسسسابی بهتون خوش می گذره که یهو هفته ی اول مرداد می شه و مثل پلنگ صورتی زار و نزار و سر خورده مجبور میشید برگردید خونه!!!
واسه چی؟ واسه کلاس و درس...
به به! علم بهتر است از هر چیز دگر
حالا تنهایی و زور از دست دادن مسافرت و اون همه جذابیت به کنار، وضعیت وقتی وخیم می شه که بفهمی گرسنه ای!!!!!!!!!
خب، برم سراغ فست فود؟ نهههههه چاق می شم...
خب، نه فست فود سفارش می دم! (منظورم چلو و پلو و خوراک و... هست)!!! نه اینم ریسکه!!! آنفولانزای خوکی میگیرم!! (ترسوتر از من هم هست؟ خب تا حالا 50 نفر دچارش شدنو من نمی خوام 51ی باشم، هر چقدر هم که بهداشتی باشه من یکی می ترسم )
چطوره برم خونه ی اقوام؟ نه حوصله ی هیچ جا رو ندارم

بالاخره به این نتیجه می رسیم که دختر گلمون باید خودش غذا درست کنه(به اندازه ی چشمام که الآن 4 تا شده علامت تعجب!!!!)
" _خب دخترم چیا بلدی درست کنی؟
_ جان؟ چی؟ غذا؟ نهههههه!!! هیچی بلد نیستم...
_وا، پس تو این 22 سال چی یاد گرفتی؟
_ به نام خدا، زی زی هستم 22 ساله، دانشجوی مهندسی، میتونم 1روزه یا حتی یک شبه یه کتاب 700 800 صفحه ای رو بخونم و پروژه هامو خیلی مفصل در حد 20 انجام بدم، همچنین اینجانب موفق به انجام کلی ارائه ی دانشجویی بوده ام، مسلط به چند زبان برنامه نویسی و....!!!!!!!!
_ بسه!!! اینارو بزار لبه کوزه آبشو بخور!!!"


 اینجا هست که می فهمم  این همه درس خوندن یک شب هم نمی تونه سیرم کنه!!! خانوم جز به کتاب دست به سیاه و سفید نزده...


چند ساعت بعد نوشت: بعد از گوش کردن صدمین بار آهنگ Nothing else matters، می بینی که صدای معده ات از صدای خشن متالیکا بلندتره!!! و اینجاست که میگی بی خیال سلامتی و اندام خوب(!) غذا سفارش میدیم...
نتیجه نوشت: یادمان باشد که در مراسم خواستگاریه برادر عزیزیمان که از همینجا قربانشان میرویم (برو بالا) حتما دقت کنیم که از هر انگشت عروس خانم هزار هنر بباره نه فقط درس و درس و در
س از خود راضی

 

نویسنده:زی زی      نظرات ()

احضار روح در خوابگاه!!!

‎چهارشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸۸

هر بار که یادم به اون شب میافته می میرم از خنده، بعد یه تلنگر به خودم می زنم که بجای خنده 2 رکعت نماز بخونو از خدا طلب بخشش کن...نگران

 

سال اول دانشگاه بود، ما هم دخترای شیطونی بودیم که از ساعت 8:30 اجازه ی خروج از خوابگاه نداشتیم. می موندیم که چه جوری خوش بگذرونیم؟!

یکی از همون شبها یکی از بچه ها پیامک داد که پاشو بیا فلان اتاق می خوایم روح احضار کنیم، روووووح!!!

اولش زدم زیر خنده و بی خیالش شدم ولی یهو یه فکر جالب به ذهنم خطور کرد و مثل آدمای شرور تو کارتونا گوشه ی چشمم برق زد!!!نیشخند

زود پاشدم رفتم، دیدم بلهههههه، همه جمع شدن...  چند نفر هم داشتن روی یک مقوای بزرگ با یه استکان دایره های هم اندازه می کشیدنو توهر کدومشون یکی از حروفه الفبا و اعداد 0 تا 9 رو می نوشتن!!!

منم داشتم نقشمو بررسی می کردم و به هر کس که نگام می کرد یه لبخند مظلومانه می زدم!!!!!!خجالت

رسم دایره ها که تمام شد همه اومدیم دور اون مقوا نشستیم و چراغ رو هم برای تلطیفه فضا خاموش کردیم (البته اگه چیزی مثل اسفند یا عود داشتیم خیلی صحنه ملکوتی تر می شد!!!)

قرار شد تعیین کنیم که روح کیو احضار کنیم، یکی می گفت هایده، یکی می گفت پدر بزرگش، حتی پای کورش هم به وسط کشیده شد!!! منم وقتو غنیمت شمردمو گفتم: جناب آقای خیام!!!!!!

یهو همه بهت زده بهم نگاه کردن و بعد از چند ثانیه به به و چه چه بود که نثارم شد آخه می گفتن خیام قابل اعتماد و عارف بزرگیه، حقایق رو برای ما بازگو می کنه!!!!

خلاصه همه انگشتای اشاره ی دست راستمونو گذاشتیم روی استکانی که وارونه روی مقوا قرار گرفته بود...

ستاره که قبلا اینکارو کرده بود، گوینده شدو قرار شد ازجناب خیام در مورد آیندمون سئوال کنیم، همون بحث داغ ازدواج!!!!خنده

یکی یکی به ترتیب...

ستاره اینجوری شروع کرد:

" روح جناب خیام... جناب آقای خیام... می شه مارو از حضورتون مطلع کنید؟"

استکان ثابت بود هنوز، 2باره گفت:

"روح عارف و شاعر عالی قدر جناب آقای خیام لطفا ما رو از حضورتون مطلع کنید"

من که خندم گرفته بود یه کوچولو استکان رو حرکت دادم، بچه ها جیغ کشیدن، استکان ایستاد!

ستاره شاکی شد که اینجوری  به جناب آقای خیام بی احترامی می شه!!! خلاصه از خیام عذر خواهی کرد و سلام کرد. من هم در جوابش برای واقعی جلوه دادن موضوع، استکان رو روی حروف د-ر-و-د آوردم، یعنی درود!

همه شاد شدن که این روح، روح خود جناب آقای خیامه!!!

ستاره گفت:

"با تشکر از حضورتون می خواستیم بدونیم اسم شوهر (مثلا فلانی) در آینده چی هست؟"

منم از خدا خواسته یک اسم سانتال مانتال پیدا می کردمو استکانو حرکت می دادم، بعدش هم یه چندتا جمله ی احساسی با افاده ی تمام می گفتم، مثلا اینکه بچه ها اگر کسی هست که باور نداره از اینجا بره، می ترسم خاطر آقای خیام رنجیده بشه!!! بچه ها شوخی نیست موضوعه آیندمونه!!!!!!!!سبز

سئوال بعدی در مورد سال ازدواج اون شخص بود که با توجه به استعداد و روحیشون یه چیزی میاوردم!!!

یه چندتا از بچه ها رو با اسمای مختلف شاد کردم تا اینکه نوبت رسید به یکی از بچه ها که خیلی احساس خوشگلیو با کلاسی می کرد! پیش خودم گفتم نمی شه از این یکی ساده گذشت...

خلاصه اسم شوهرشو انتخاب کردم: جعفر!!!!!!!!!!! (وای خدا منو ببخش)

بعد از اون همه اسمای شیک، این اسم جالب واقعا بجا بود

یهو دختره آبی، قرمز، سیاه و سفید شد! بچه ها یواشکی می خندیدنو ستاره زود تاریخ ازدواجشو پرسید. منم کم نگذاشتمو آوردم 1396!!! یعنی در سن 31 سالگی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  اون بیچاره که وا رفتو نوبت رسید به بعدی!

می شناختمش، دختره عاشق گریدرشون شده بود، از اون عاشقا نه با خودکار یه قلب می کشن که توش تیر خورده! منم وقتو غنیمت شمردم و اسم معشوقشو آوردم... وای دختره از خوشحالی دستش می لرزید و می خواست زودتر زمانشو بدونه!!! واسه این یکی دلم سوختو زدم 1390 یعنی 25 سالگی که اگه ازدواج نکرد نیاد شاکی بشه!!!(البته از بده روزگار پسره پارسال ازدواج کرد، نه با این دوست ما، با یکی دیگه!!! حالا ما تا مدتها مراسمه دلداری داشتیم)

این یکی خیلی باحال بود، آخه نوبته یه دختر اصفهانی شد!!! (قبلا آمارشو داشتم، سعی می کرد تو دانشگاه خیلی مطلوب و خانم باشه)

کم نگذاشتمو وقتی ستاره اسمو پرسید من استکانو جوری چرخوندم که این عبارت بیاد:

"ترش می شی" !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! قهقهه

وای اینکه اومد همه زدیم زیره خنده و اون یه جیغ کشید و زد زیره گریه! نزدیک بود حالش بد بشه که بساط احضار روح رو جمع کردیم و بساط آب قند بپا کردیم! حالا دیگه خانومه آق جعفر هم داشت گریه می کرد، منم که دیگه نمی خواستم این اوضاع 2باره تکرار بشه واسه شادیه دل این 2 خواهر، مقوا رو پاره کردم....

 

حالا که فکرشو می کنم می بینم چه خوب شد نوبت به من نرسید وگرنه نمی دونستم چی بیارم که نه سیخ بسوزه نه کباب!!! چشمک

 

 

 

نویسنده:زی زی      نظرات ()

استرس

‎دوشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸۸

تا حالا ضرب المثل" آش نخورده و دهن سوخته" رو شنیدین؟

به خدا حال و روز ما دانشجوهاست. آخه یکی نیست به اینا بگه شهریور هم شد زمان امتحانای پایان ترم؟!

یه دانشجویی که چهار سال با عزت و افتخار درس خونده , حالا باید بیادو تابستون اونم شهریور ماه امتحان بده , اصلا یهو دیگه بگید مشروطیم و خلاص!!!

کاش فقط همین بود و بس....

فکر کنم کم کم باید به یه دکتر مراجعه کنم, خیلی استرس دارم,

استرس امتحانات پایان ترم یه طرف, استرس اینکه چند درصد لباسام سبز هستو نکنه یهو یه تیر بیاد و بخوره تو سینم یه طرف دیگه!!! حتی می ترسم تو هواپیما بشینم, استرس اینکه آتیش بگیرمو سقوط کنمو خانواده حتی یه جسد درستو حسابی نداشته باشن که واسش گریه کنن دیوونم می کنه .

خلاصه از پاقدم یار (!) ما که پر استرس شدیم شما چطور؟

نویسنده:زی زی      نظرات ()

تولدی دوباره...

‎جمعه ٢٦ تیر ،۱۳۸۸

سلام

 من نه سایه هستم نه روشن! ولی میخوام در باره سایه روشنهای زندگیم بنویسم, این دو روی سکه که گاهی آدم رو تا ته چاه میکشه و گاهی هم تاخود ابرها بالا می بره .......

زی زی هستم , 22 ساله و دارم مهندس کامپیوترمیشم  ,یه دختر احساساتی ولی مقاوم که ترجیح میدم همیشه شاد باشم 

 

 

 

پ.ن: امشب تازه متولد شدمو برام سخته که زیاد بنویسم :-)

نویسنده:زی زی      نظرات ()